تبليغاتX
به انتظار تو
به انتظار تو
به انتظار تو بر اين درگاه ايستاده ام ...
نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم آبان 1388 توسط مريم
۱۳ آبان هم گذشت، دغدغه ی هممون بود

خوب بود

چون تابوها میشکنه و پیله ی تنیده بر تنمون داره باز می شه و تاریخ چه بخواهیم چه نخواهیم تکرار میشه... تحمل شنیدن حرفهای احمقانه و کوته بینانه، تحمل دیدن بر باد رفتن فرصتها و سرمایه ها و ... کار ساده ای نیست اما مهم این است که در تلاش هستیم برای بدست آوردن روزهای بهتر و اینه که ما رو زنده نگه می دارد. 

دارم براي روز تولد سعيد برنامه اي تدارك مي بينم كه با دوستان و ... در تهران دور هم جمع بشيم و يادش كنيم گرچه سعيد توي خاطر هر كسي كه مي بينم زنده است بيش از آنچه كه من تصور مي كردم اما حالا كه يك سال از نبودنش مي گذره و براي من كه هميشه تولدش برام يه روز پر از هيجان بود، تصميم گرفتم اين روز رو توي جمع دوستامون باشم كه سنگيني اين بار كمي برام سهل بشه.

۲۶ آبان خانه ي هنرمندان ايران بعد از ظهر- البته جزئياتش رو بعدا مي ذارم

شبی، شبی شايد آسمانِ گرفته‌ی اين همه عَزا
آوازهای آفتابِ سفر کرده‌ی ما را
به ياد آوَرَد.

 

نوشته شده در تاريخ شنبه نهم آبان 1388 توسط مريم

پايش لغزيد و رفت

دل ما را لرزاند و برد

يكسال گذشت

دل ما صد سال شمرد...

يادش به خير

نوشته شده در تاريخ یکشنبه سوم آبان 1388 توسط مريم
۷ آبان يه روز خيلي خيلي بد!

سال گذشته روز ۷ آبان روز صعود به قله بود، روز قبلش براي آخرين بار با سعيد صحبت كردم، فقط چند جمله و با جمله ي دوسِت دارم هم حرفامو تموم كردم.

نگران نبودم، دلم شور نمي زد در حاليكه تمام لحظات به سعيد فكر مي كردم

روز ۷ آبان با همكارم لحظه به لحظه مرور مي كردم، بهش مي گفتم نمي دونم سعيد قله رفته يا نه! عصر زنگ مي زنم.

عصر كه زنگ زدم و جواب ندادن حدس زدم صعود طول كشيده باشه!

تصميم گرفتم تماس گرفتن با سعيد رو بذارم براي فرداش، گفتم به هر حال روز صعود قله روز حساسيه و بهتره مزاحمشون نشم.

سعيد قله رفته بود و آرزوي هميشگي اش رو تحقق بخشيده بود، اون ساعتي كه سعيد توي برگشت انرژيش به پايان رسيده و مي شينه و خوابش مي بره يا نمي دونم چي... من توي قطار به طرف مشهد مي رفتم و به سعيد فكر مي كردم كه كاش اگه دوست داشته قله بره رفته باشه و براش دعا مي كردم مثل هميشه اي كه ازم دور بود. اما نگرانش نبودم...

صبح زنگ زدم، تلفن ماهواره ايشون زنگ خورد و جواب ندادن... همين الان هم كه اينارو مي نويسم قلبم تند مي زنه و اضطراب وحشتناك اون روز صبح دوباره سرك مي كشه...

داشتم ديوانه مي شدم چون حس كردم اتفاقي افتاده كه جواب ندادند و حتما اتفاق براي سعيد افتاده وگرنه سعيد به هر قيمتي و به هر شكلي شده حتي يك كلمه با من صحبت مي كرد چون مي دونست جونم به جونش بسته بود... اما خودم هم نمي دانستم در برابر اين هجم عظيم غم صبور خواهم بود...كه اي كاش نبودم !

اشكم بند نمي آمد، نه تنها من بلكه همه ي خانواده... مامان تا شب پاي جانماز بود و بابا به دعا

حرم، دعا، نماز...

فدراسيون هم اظهار بي اطلاعي مي كرد... ۱۰۰۰ بار زنگ زدم و اشكم در اختيار خودم نبود...

در باورم نمي گنجيد... تصور چنين واقعه اي هم برايم غير ممكن بود...

بالاخره شب، در كابوسي به بلنداي روزهاي و شب هاي بسيار خبري بد را ...

فرياد مي كشيدم و فريادرسم را نمي ديدم، فرودگاه را از فرياد و اشك پر كردم و چه سود...

ديگر نمي نويسم...

سخت بود سخت...

و حالا يك سال شد يك سال........................

چقدر اميد، چقدر انتظار، چقدر اضطراب ....

بگذريم...

۷ آبان در زادگاه سعيد برايش مراسم سالگرد مي گيرند...

سعيد در قلب من مي تپد و با من زندگي مي كند ...

آری آغاز دوست داشتن است        گرچه پایان راه ناپیداست

نوشته شده در تاريخ شنبه دوم آبان 1388 توسط مريم
آوردن اسم عطيه توي پست هاي قبلي باعث شد كلي دوست و آشنا شاكي بشن كه چرا نقش اونا رو نديدم و بهش اشاره نمي كنم

اول از همه فاطمه همكارم كه از اون روز هر بار يه چيزي گفته من خنديدم، هي گفته:  " باز برو از عطيه توي وبلاگت تعريف كن، من اين قدر تو رو مي خندونم ..." ولي از حق نگذريم اين همكار عزيزم واقعا خيلي با من همراهي كرد از ۴ ماهي كه متناوبا نيامدم سر كارو همه كارام رو انجام داد تا اينكه هميشه شريك غم و شاديم بوده و هست و البته خيلي اذيت شد...

ياد سعيد افتادم سعيد هر وقت من از ته دل مي خنديدم مي گفت: " خيلي خوش به حالته كه من باهاتم..." يادش به خير

مليحه، خواهر عزيز هم كه آنچنان با حسرت نوشته خوش به حال عطيه، دلم كباب شد، الان هم اگر به نقوش! موثرش در زندگيم اشاره نكنم سرم بر داره...

مريم، هم اتاقي دوران دانشگاه هم، پر انرژی و شاد، كمتر از يك صفحه برام كامنت نمي ذاره (البته خصوصي) و خودشو تنها كسي مي دونه كه روحيات منو كامل مي شناسه كه نقشش معلومه... البته متاسفانه الان داره دكترا مي خونه و خيلي فرصت نداره به من بپردازه والا الان من كلا فردي به نام سعيد رو نميشناختم... مگه نه مريم جون؟؟!!

و ساير بستگان... اگه اسم خودتونو نديديد توي ساير بستگان مستتر شده

راستي اين دوستمون آقا آرش هم از قلم افتاد، آقا دوستان مي گن اگه شما كامنت نذاريد اين وبلاگ لطفي نداره ما رو از قلم ننداز...

اما از اينا كه بگذريم

نبودن سعيد براي من خيلي سنگينه چون بهترين دوستم ديگه پيشم نيست و در وهله ي بعد سعيد به عنوان همسرم كه ديگه نيست...

به نظر من دوست چون نياز روح و برآورده مي كنه وجودش زندگي آدمو كامل مي كنه و نبودش يك خلا بزرگه...

من چون توي تهران از خانواده ي خودم و سعيد دور بودم، با تمام وجود ارزش دوستاي خوبم رو لمس كردم و خالصانه عرض ارادت...

 

نوشته شده در تاريخ شنبه دوم آبان 1388 توسط مريم

I'm callin' U
With all my goals, my very soul
Ain't fallin' through
I'm in need of U
The trust in my faith
My tears and my ways is drowning so
I cannot always show it
But don't doubt my love

متن کامل در ادامه
آهنگ زیبای callin U گروه outlandish


ادامه ...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 توسط مريم
شايد به نظر آدمهايي كه اين فضاها رو تجربه نكردن، كمي غير واقعي به نظر برسه اما در تلاش من براي پيدا كردن انگيزه براي زندگي، كه يكيش خوندن كامنت هاي خصوصي و عمومي شما ها بود، كه خيلي هم خوب بود خيلي، من فكر مي كنم حس بهتري دارم !

حس مي كنم دلم مي خواد به خيلي از دلايل زندگي كنم، ديشب يه تعدادي از دوستان من وسعيد پيشم بودند، همه خبر از تغيير روحيه ام مي دادن و مي گفتند گرفتگي چهره ات باز شده!!

برام جالب بود كه اين قدر تغيير ديدگاهها و جوانه زدن اميد توي انديشه ام در چهره ي من مشهود بوده!

البته ناگفته نماند كه دخترخاله اي دارم (عطيه) توي سن و سال خودم با يك روحيه ي شاد و خيلي سرحال،چند هفته است كه اومده پيشم و تنها نيستم، حضور اونم خيلي به من كمك كرده، چون كلا آدم خوشحاليه، ميشينه پاي فيلم و تنهايي بلند بلند مي خنده و منو كه توي اتاق مثلا درگير زبان خوندنم كنجكاو مي كنه! از اونجاييكه آشپزيه خيلي خوبي هم داره كمابيش نتيجه قابل انتظاره! مگه اينكه خيلي داغون باشي... 

به هر حال صادقانه بگويم به قول زهره دوست داشتن واقعا به زندگي انگيزه ميده و من دوباره دوست داشتن رو نه به شكل عاشقانه اي كه مختص سعيد بود و هست و خواهد بود بلكه دوست داشتن مهربانانه ي همه ي دوستانم و آدماي مهربون و خوبي كه با من بودن و هستن رو دوباره تجربه مي كنم!

  

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم مهر 1388 توسط مريم
جدائی چون میله ای آویزان در هوا

به سر و صورتم می خورد.

هذیان می گویم

می دوم، جدائی در پیم!

رهائی از آن ممکن نیست

پاهایم توان ایستادن ندارند

جدائی زمان نیست، راه نیست

جدائی، پلی در میان،

از مو باریکتر، از خنجر تیزتر

 از خنجر تیزتر، از مو باریکتر

جدائی پلی میان ما

                            حتی اگر زانو به زانو با تو نشسته باشم.

بچه ها يك كمك ازتون مي خوام

برام بنويسيد كه انگيزه تون براي زندگي كردن چيه؟؟

از ناچاري و بدون هيچ انگيزه خاصي؟

زندگي رو دوست داري؟ چرا؟

جرات پايان دادن به زندگي رو نداري؟

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 توسط مريم
فكر مي كردم راه درازي رو بايد برم تا دوباره بتونم به زندگي رو كنم يا كلا از اون دست بكشم...

اما اين راه طولاني نشد، دوباره عقل جمعي به داد من رسيد و كامنتهاي دوستان كه اكثر هم به طور خصوصي گذاشته بودن( كه اي كاش خصوصي نمي ذاشتن تا شايد براي بقيه هم راه گشا مي بود) و برخي حرفها و برخوردها به دادم رسيد!

حالا كه كمي فاصله گرفتم حس مي كنم داشتم غرق مي شدم و تنم مي لرزه وقتي مي بينم كه نزديك بود، افسردگي خونه ي هميشگيه روحم بشه!

تو بازي سختي افتادم ولي خيلي چيزا ياد گرفتم!

هنوز خيلي چيزا به نظرم بي فايده مي ياد اما تلاش مي كنم كه دوباره از زندگي لذت ببرم.

به نظرم اومد بعضي از تجربيات و شنيده هام رو اين جا بنويسم، نمي دونم چقدر به درد بخوره اما مي نويسم:

قبل از همه ي اينا دوست دارم به يه دوستي!! اشاره كنم كه نا آگاهانه كمك خيلي زيادي به من كرد كه دوباره به زندگي برگردم و حس كنم كه به خاطر خودم و سعيد مي خوام زندگي كنم.

اين آدم، سعيد رو اصلا نديده بود و چون مجرده دركي از زندگي متاهلي هم نداره و ظاهرا در حال حاضر هم درگير هيچ رابطه ي عاشقانه اي نيست و بسيار آدم خوشحال و شاديه و همه ي اينا يعني به اندازه اقيانوس آرام از من و احساساتم توي اين مقطع خصوصا! فاصله داره.

 اين آدم از خرداد ماه كه من از نپال برگشتم و بدترين روزهاي زندگيم رو تجربه مي كردم در حاليكه از هر انرژي روحي و جسمي تخليه بودم و مسائل سياسي هم كه قوز بالاي قوز! توي جمع دوستان مشترك شرايط منو فهميد و سعي كرد كه از ديدگاه خودش به من كمك كنه.

 به همون دلايلي كه گفتم، هر حركت يا هر بار حرف زدن اين آدم منو كاملا بهم مي ريخت به طوري كه  چندين بار از حرفاش كلي اشك ريختم البته در تنهايي!

حس مي كردم شخصيتم زير سوال رفته يا هويت خودم رو گم كردم كه اينطوري بهم مي گه ( چون همه با من همسو و همراه و همدل بودن جز اين آدم كه به دليل اينكه در جمع صميمي ترين دوستانمون بود يه جورايي جزو دوستان ما هم بود ديگه) خلاصه باعث شد كه دنبال خود گم شده ام بگردم،  كه واقعا از وقتي سعيد رفته بود من خودم رو ديگه نديده بودم و نمي شناختم.

جالب تر اين جاست كه چند بار اونقدر از دست اين آدم عصباني شدم كه در صحبتي خصوصي ازش خواهش كردم ديگه با من نه حرف بزنه و نه من ببينمش.

اما مي گن "هر آدمي كه توي زندگيت مي ياد يك ماموريتي داره" اين آدم هم انگار ماموريتش اين بود كه منو با خودم آشتي بده، چون بعد از همه ي اولتيماتوم ها باز هم من اين آدم رو ديدم و شنيدم! كه جزئياتش بماند.

اما آخرين حركتش اونقدر برام ناراحت كننده بود كه حس كردم خيلي بايد ضعيف باشم كه چنين برخوردي با من مي شه( البته ذهنتون خيلي بيراه نره، من خيلي اتو كشيده ام! اون آدم كمي صداش رو روي من بلند كرد و طلبكارانه حرف زد) و خلاصه تصميمم رو گرفتم همون تصميمي كه نوشتم : كه دوباره زندگي خواهم كرد و اينطوري شد كه گويا اين يك اقيانوس فاصله بين ما، منو نجات داد گرچه الان دقيقا به دليل همين حركتش ازش دلگيرم و دوري مي كنم اما بالاخره خيلي به من كمك كرد...  

ناگفته نماند اين آدم بين دوستاي ما بسيار دوست داشتني و محبوب است و فقط من كمي!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! باهاش اختلاف نظر دارم.

تا نگاه مي كني وقت رفتن است!

ناگهان!                                چقدر زود دير مي شود...

نوشته شده در تاريخ یکشنبه نوزدهم مهر 1388 توسط مريم

شعله زد عشق و من از نو، نو شدم

پر شدم از عشق تو مملو شدم

شوق شیدایی مرا از من گرفت

من به خود برگشتم از تو، تو شدم

آه، با تو من چه رعنا می شوم

آه، از تو من چه زیبا می شوم

عطر لبخند خدا می گیرم و

شکل آواز پری ها می شوم

با تو من هم جامه ي شب می شوم

هم طپش با گرگر تب می شوم

با تو من هم بستر گلبرگ ها

از شکفتن ها لبالب می شوم

آه، هستی جز تمنای تو نیست

آه، لذت جز تماشای تو نیست

یک نفس دور از تو باشم مرده ام

زندگی جز مرگ در پای تو نیست!

با صداي داريوش

نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم مهر 1388 توسط مريم
به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد ...

می آیم می آیم می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
 و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد

ديروز عصر كه بارون شروع شد رفتم زير بارون ايستادم و صورتم رو به آسمون و خودم رو رها كردم ...

حس خوبي بود

انگار چيزي در من جوانه زد

برگشتم توي اتاق و براي سعيد نوشتم كه زندگي خواهم كرد

من به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد به خاطر خودم و به خاطر سعيد...

به اين فكر كردم كه توي اين كرانه ي بي منتها كه زمين نقطه ي كوچكي است فاصله من تا سعيد بسيار اندك است و آنچه هست هستي است و حيات...

بر مي خيزم و به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد كه باران ياس و اندوه  مرا شست

روزي دوباره آغوشت را باز مي يابم، پناه امن خويش را، كه مهربانترين با ماست.

درباره من

پس از سفر های بسیار و
عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم
بادبان برچینم
پارو وانهم
سکان رها کنم
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو بگیرم
آغوشت را بازیابم
استواری امن زمین را زیر پای خویش...
موضوعات
آخرين نوشته ها
آرشيو نوشته ها
پيوند ها
قالب وبلاگ